زندگی نامه و خاطرات شهید بایرام علی ورمزیاری
1
بسم الله الرحمن الرحیم
لطفا خودتان را معرفی کنید؟ من مادر شهید بایرامعلی ورمزیاری هستم.
از کودکی شهید قبل از رفتن به مدرسه اش بفرمایید؟ شهید وقتی کودک بود خیلی فرزند خوبی بود. وقتی هم که انقلاب بود موقع تظاهرات از مدرسه آمد و کتابهایش را در خانه گذاشت و رفت و در تظاهرات شرکت کند. موقع عصر که شد رفتم دنبال بایرامعلی ولی او را پیدا نکردم همه میگفتند تعداد زخمی ها زیاد است. خیلی نگران شدم. پدرش هم بعد از خواندن نماز در مسجد دنبال بایرامعلی رفت و او را پیدا کردند. سرش را باند پیچی کرده بودند و چند بخیه خورده بود.
یک روز هم قبل از ظهر که مناجات داده شد پدر بایرامعلی وقتی صدای مناجات و خطر در شهر را شنید رفت. بایرامعلی هم دوباره بعد از آمدن از مدرسه او هم رفت. شب پدرش آمد ولی از بایرامعلی خبری نبود بازهم میگفتند که در شهر زخمی زیاد است. شب بعد از مدتی بایرامعلی آمد همه جایش گرد و خاک بود وقتی از او پرسیدم این چه سر و وضعی است گفت کیسه ها را پر از خاک میکردیم و سنگر درست میکردیم و در خیابان راه ضد انقلابیها را میبستیم. وقتی جهاد تشکیل شد 3 ماه در جهاد شرکت کرد و آنجا کار کرد و بعد هم که آمد وارد سپاه شد. بعد از آن هم میگفت من به جبهه میروم. اولین بار هم به کردستان رفت.
از خاطرات زندشت این بود که وقتی حزب ها وارد زندشت شده بودند شهید فرمانده گروهان بود. شهید گفت ما باید این لاستیک هایی که جمع شده کنار آنها حزب ها و مواد منفجره جمع شده باید آنها را به آتش بکشیم. شهید خودش اولین نفر بود که لاستیک ها را به آتش کشید. در آن موقع مواد منفجره هم ترکید و هم حزب ها فرار کردند. قدرت هم فرمانده عملیات بود در عملیات زندشت. بعد از آن هم در جبهه در اکثر عملیات شرکت میکردند و در عملیات خیبر به شهادت رسیدند و بعد از آن هم از سال 59 به جنوب رفت.
بایرامعلی که زخمی ها را به تبریز برده بودند من در تبریز او را دیدم بالای سر اسفندیار که زخمی شده بود و الان هم جانباز است ایستاده بود.
بعد از آن بایرامعلی اکثرا در جبهه بود و چند بار هم زخمی شده بود.
از اولین باری که شهید رفته بودند بفرمایید؟ وقتی شنیدم افتخار کردم. بعد هم که به مرخصی می آمد او را میدیدم. بعد از چند روز مرخصی دوباره به جبهه بازگشت و بعد
2
از آن در عملیات های بیت المقدس و فتح المبین و عملیات رمضان هم زخمی شده بود. در بیشتر عملیات ها زخمی شده بود. من 9 بار به جبهه راهی کرده بودم.
وقتی زخمی میشدند شهید می آمدند؟ بله، می آمد و استراحت میکرد وقتی هم که خوب میشد دوباره به جبهه باز میگشت. یک بار هم که زنگ زده بود با او صحبت کردم و از او پرسیدم زخمی شده ای؟ گفت نه. در بانه هستم و بعد از چند روز می آیم. به من نگفت که در بهداری است و زخمی شده. وقتی آمد به من نگفت که زخمی است ولی از حرکات او متوجه شدم وقتی به بدنش نگاه کردم دیدم که بدنش کلا زخمی است. یک روز که نشسته بود و نماز میخواند دیدم که خیلی گریه میکند. نشستم و از او پرسیدم که چرا گریه میکنی؟ گفت روز قیامت از حق شما میترسم. و هم اینکه اکثر دوستانم در جبهه شهید می شوند ولی شهادت قسمت من نشده است.
به او گفتم اگر شما درست خدمت کنی در حد شهادت است. شهید به من گفت مادر جان دعا کن تا من شهید شوم. به او گفتم چطور دعا کنم تا تو که فرزند من هستی به شهادت برسی. آنقدر اصرار کرد تا دعا کنم، من هم گفتم هر چه خدا بخواهد.
یک سال بود که شهید شده بود یک بار تشیع جنازه کردیم و یک بار هم بعد از 8 سال که جنازه اش پیدا شد و آمد تشیع جنازه کردیم.
از طرف سپاه ما را به اهواز بردند حدود یک سال بود که بایرامعلی شهید شده بود. شهید باکری گفتند ناهار دعوت کرده است. بعد از اینکه آقای باکری صحبت کردند. رفتم و به او سلام کردم و گفتم من مادر بایرامعلی هستم و از سلماس آمده ام. سرش را پایین انداخت و چیزی نگفتند. بعد گفت بایرامعلی دست راست من بود که از دست داده ام.
بعد از نهار که در مسجد نشسته بودیم مرا صدا زدند و گفتند آقای باکری به شما نامه نوشته و فرستاده است. بعد به ما گفتند که بایرامعلی صد در صد شهید شده است، اسیر نیستند.
یکبار هم وقتی به جبهه میرفت موقعی که او را بدرقه میکردیم میگفت از در حیاط بیرون نیایید. بار آخری که میرفت مثل اینکه به دلم گذاشته بودند که شهید میشود. بلند شدم و رفتم او را بدرقه کنم. وقتی مرا دید گفت چرا آمده ای گفتم نمیتوانم از تو جدا شوم مرا هم با خودت ببر. لباسهای شما را میشویم و غذا میپزم. در آن لحظه بایرامعلی گریه کرد و گفت مادر جان برو.
3
وقتی سوار ماشین شد و رفت از پشت سر به او نگاه میکردم. بعد ها میگفتم ای کاش من به بدرقه او نمیرفتم. چون همیشه می آمد ولی آخرین بار من به بدرقه او رفتم و او دیگر نیامد.
عبدالله هم که کوچک بود همیشه میگفتم بایرامعلی مرا با خودت به جبهه ببر. بایرامعلی به او میگفت تو درسهایت را بخوان و ادامه تحصیل بده هنوز سن تو کم است به موقع تو را هم میبرم. عبدااله هم چند بار به جبهه رفته بود و در عملیات کربلای5 شرکت کرده بود.
عبدالله در باختران شهید شده ولی بایرامعلی در عملیات خیبر شهید شده است.شبی که بایرامعلی شهید شد. در خواب دیدم که 3 نفر با اسبهای سبز ایستاده اند و در دستهایشان قرآن است. وقتی گفتم بفرمایید گفتند نه ما منتظر هستم بایرامعلی بیاید. وقتی از خواب بیدار شدم به پدرش گفتم بیدار شوید بایرامعلی شهید شده است بعد خبر آوردند که نگران نباشید ولی بایرامعلی زخمی است.
آیا خاطرات دیگری دارید؟ در نامه هایش چه می نوشتند؟ مینوشت مادرجان هنگام عید به بچه ها لباس عید بخر من هم می آیم. وقتی آمد در جیبش هر پولی که بود به رضا داد. به او گفتم این پول تواست خودت چه کار میکنی. گفت اشکالی ندارد رضا جیبش خالی نباشد. وقتی پدرش به رحمت خدا رفت تمام حقوقش را به من میداد و به بچه ها رسیدگی میکرد فرزند بزرگ خانه بود و به آنها میرسید.
ما باید با رعایت کردن حجابمان خون شهیدانمان را حفظ کنیم.
هم عبدالله هم رضا هر دو به جبهه میرفتند. بعد از شهادت بایرامعلی، عبدالله هم به جبهه میرفت و میگفت باید جای بایرامعلی را پر کنیم. یک روز عبدالله آذوقه به خانه خرید و گفت مادر من هم به جبهه میروم. وقتی که رفت یکبار نامه نوشتند که نگران نباشید عبدالله خوب است، ولی عبدالله هم شهید شده بود. وقتی در آن زمان برای عبدالله هم قربانی کردم. در خواب دیدم که میگفت مادرم بایرامعلی هم قربانی کرده برای من هم قربانی کند.
هر دو آنها مهربان و خوب بودند. در جنگ های مریوان بود فکر میکنم به شهادت رسیده بودند. خیلی مهربان بودند هرکاری برای بچه ها میکرد.
بایرامعلی در سال 64 به شهادت رسیده بود، بعد از آن هم عبدالله به شهادت رسید. بایرامعلی همیشه میگفت خدا کند که به شهادت برسم و به دست دشمنان نیفتیم.
4
وقتی در تلفن با بایرامعلی صحبت میکردم دیدم که نمیتواند خوب صحبت کند، گفتم مادرجان خیلی زخمی شده ای؟ گفت نه مادر فقط کمی پایم زخمی شده است. در داخل یک دستمال ترکشهایی که از سر بایرامعلی در آورده بودند. بعد که به بیمارستان طالقانی رفتیم روز تاسوعا بود صبح نماز را جلوی در بیمارستان خواندیم و وقتی گفتیم از سلماس آمده ایم مانع ما نشدند و به ملاقات بایرامعلی رفتیم. به من گفت مادر جام برایم لبخند بزن، هر موقع شما میخندی من در عملیات پیروز میشوم. به من گفت مادر این خونی که از من میرود نیمی برای شما، نیمی برای پدرم و نیمی دیگر برای خودم است.
هنگامی که زخمی بودند چه کسی شهید را به نیروهای ایرانی تحویل داده بود؟ در مورد نواری که صحبت کرده بود بفرمایید؟ میگفت: من که زخمی شدم 2 یا 3 روز داخل جنازه ها مانده بودم. در عملیات فتح المبین بود. صبح ها صدا میزدند هر کس از ایرانی که زخمی است بگوید او را درمان کنیم. عراقی ها که می آمدند میدیدند جنازه ها را میخواستند به رگبار ببندند، صبح ها لا به لای جنازه ها میخوابیدم و شبها که هوا تاریک میشد از لوازم آنها آب میخوردم و خودم را با زحمت به عقب میکشیدم و چند کیلومتری می آمدم و زیر یک پل صدایی شنیدم، گفتم چه کسی آنجا است، صدا بدهد وگر نه نارنجک می اندازم، که صدایی آمد من زخمی هستم، وقتی زیر پل رسیدم دیدم دیدم زیر پل پر از جنازه ها و دست و پای جنازه هاست. آن موقع صدای تانک دشمن آمد از آنجا نارنجک را خواستم پرتاب کنم تا اینکه تانک دشمن را بزنم که نتوانستم پرتاب کنم و نارنجک برگشت و جلوی خودمان افتاد در آن هنگام من کلمه شهادت را خواندم در آن موقع دیدم که یک سیّد دست من را گرفت و کشید عقب و نارنجک در آنجا منفجر شد. وقتی از زخمی پرسیدم چه کسی بود او گفت من هم نمیدانم و در یک کاسه به من آب داد و گفت بخور تو درمان میشوی و برای نجات تو می آیند. شب هنگام بود که دیدم نیروهای ایرانی می آیند و گفتند سید حبشی گفت که شهید نشده اند و او را به بیمارستان بردند و درمان کردند.
روحش شاد و یادش گرامی باد.